سفارش تبلیغ
صبا

امکانات

درباره نویسنده
جامعه الزهرا - طلبه های ونوسی
مدیر وبلاگ : دختران طلبه[41]
نویسندگان وبلاگ :
هلیا ونوسی[7]
هدی ونوسی[14]

بازدید امروز : 82
بازدید دیروز :218
آی دی نویسنده
رایانامه

خوراک وبلاگ



نمیدانید خوراک چیست؟

با عضویت در وبلاگ تمام مطالب به ایمیل شما فرستاده می شود.  


آرشیو وبلاگ


سلام
از ونوس نیامده ایم
نسوان تک وجهی
شیر صفتان!!
جامعة الزهرا از نگاه دوربین
مزاحم
سرویس جامعه الزهرا !
عزاداری مدرن!
غزه! غزه! به دادشان برسیم
حاج آقا تو حرف نزن
هر عیب که هست از مسلمانی ماست
حجاب و ترک خودآرایى در انظار عموم
آیا از جنگ بین دو جنس خسته نشده اید؟
از شادى تا اندوه
طلبه های ونوسی(دختران طلبه)
اهانت تا کجا؟!
مبلغ کوچولو
دلمان برای وحدت تنگ شده!
چادر برای آقایون ، سبیل برای خانم ها
دور از جان خر
صدایی که من را زمین گیر کرد
کارشناسی ارشد
برای خودم شخصیت قائلم
دلم جنوب می خواهد
فقر فرهنگی
مباحثه
به جای مادر
از خانم های طلبه بدم می اید
شب...
با خط لب بنویس!
شما هم عمامه می ذارید؟
این همه هیاهو برای چه؟؟؟
تهران شهر اخلاق...
من روضه ام
آقا بوق نزن!
بیسواد! به خودتم می گی آخوند؟
وقتی بعضی چیزها عادی شود...
سنجش به سبک دقت
هزار همه
عباس، ای نمایشگاه زیبایی
ای کاش من جای تو بودم
بیانیه
ببخشید من عذر دارم!
چرا هل می دی؟


پیوندها




موسیقی وبلاگ




لوگوی وبلاگ


جامعه الزهرا - طلبه های ونوسی


هیچ وقت از این روضه های خونگی خوش نمی اومد، منظورم این جلساتیه که خانم های محله دور هم جمع میشن و یه مداح و روضه خونه خانمی و یا اقایی چیزی دعوت میکنن و ذکر مصیبتی می کنند.

هیچ وقت به این جلسات نمی رفتم چون ذهنیت خوبی نسبت به این جلسات خود گردان! نداشتم! ...

شب قدری به اصرار خواهرم که من تنها هستم بیا مراسم احیاء بریم خونه اکرم خانم، باهاش رفتم که ای کاش نمی رفتم...

شروع مراسم که با ذکر زیارت عاشورا بود و تموم شد، بعدش مداح که یک خانمی بود شروع کرد به خوندن روضه حضرت علی(ع) !
طوری از حضرت علی(ع) صحبت می کرد که استغفرالله آدم یاد... می افتاد، اصلا نمی دونم این اراجیف رو از کجاش در می اورد و میخوند! وسط روضه هم یکی در میون می گفت خانم ها حاجتی دارن از حضرت بخوان، و زنها هم که نمی دونم یاد کدوم مصیبت شون می افتادن که های های می زدن زیر گریه! اصلا کسی یاد علی(ع) نبود!

آخر جلسه طاقت نیوردم، رفتم پیش صاحب مجلس گفتم این خانم رو از کجا پیداش کردی؟ گفت:
" جامعه الزهرا درس خونده، طلبه ست، ادم تحصیل کرده اییه، صدای خوبی هم داره، روضه های خوبی هم میخونه، اکثر محله ایشون رو دعوت میکنن برای اجرای مراسماتشون..."

باورم نمیشد طلبه باشه و اینطوری بلغور کنه! رفتم پیش خودش گفتم خانم تحصیلات شما چیه؟  گفت طلبه ام، گفتم خدا قبول کنه ولی طلبگی که تا هر چی بخونی بازم جا برای خوندن هست، تا چه سطحی خوندی؟

جواب داد : "ترم دوم رو خوندم، ولی بخاطر مشکلات چند ساله دیگه نتونستم ادامه بدم ولی قصدم اینه که بخونم"!

تو دلم تا تونستم بهش دری وری گفتم، ابروهامو تو هم کشیدم و به خواهرم گفتم من میرم خونه...

دلهره هام................................
1ـ متاسفانه این دست از آدم ها به نام طلبه (که درواقع نیست)، گند می زنن به هر چی اسلام و مسلمونه.
2ـ امام خمینی (ره)، این شخصیت بزرگ در دنیای اسلام، موقع سخن گفتن در مورد حضرت علی(ع) به زانو در میاد و بعد از فرمایشاتی سکوت رو ترجیح میدن به صحبت کردن در مورد امام علی(ع)، چون معتقد بودن هیچ کس از عهده صحبت کردن در مورد شخصیت حضرت علی(ع) بر نمیاد.
3ـ ای کاش همه این چنین تعهدی مثل آقای خوئی، نسبت به اسلام داشتن.

نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 10:27 عصر روز سه شنبه 89 شهریور 9

بعد از این که در آزمون ورودی جامعه‌الزهرا نفر دوم شدم، مطمئن بودم که در مصاحبه هم قبول خواهم شد. اصلا چطور دلشان می‌آید یک بچه درس‌خوان را نپذیرند؟!!|
اما با شنیدن زمزمه‌هایی استرس گرفتم. بچه‌ها می‌گفتند:
برایشان سیاست خیلی مهم است.
باید اهل اخبار باشی.
سوال‌های سخت می‌پرسند.
آن وقت گیر می‌کنی و
رفوزه!

بچه‌هایی که مثل من بی‌خبر از سیاست بودند و فقط سرشان به درسشان بود، کم نبودند.
روز مصاحبه همه در سالن راه می‌رفتند و به هم می‌گفتند:
((مهم‌ترین خبر داخلی: مجلس هفتم
مهم‌ترین خبر خارجی: انرژی هسته‌ای))
ما هم از بر کردیم و رفتیم داخل اتاق مصاحبه:
ـ توی فرم نوشتی می‌خوای جامعه و دانشگاه رو با هم بخونی!
ـ بله!
ـ چرا؟
ـ چون به نظر من می‌تونند مکمل هم باشند.
ـ اگه بخوای جامعه رو تمام وقت بخونی، نمی‌تونی. پس برو غیر حضوری.
ـ نه، می‌خوام تو محیط جامعه باشم!
ـ پس برو نیمه وقت. تمام وقت نمی‌تونی.
ـ چرا می‌تونم.
ـ اگه نتونستی؟
ـ مممم... اگه نتونستم دانشگاه رو ول می‌کنم!
ـ واقعا؟
ـ واقعا!

ـ خب. اخبار هم نگاه می‌کنی؟
ـ بله!!
ـ اخبار امروز صبح رو بگو.
ـ مممم... من اخبار ظهر‌ها رو نگاه می‌کنم.
ـ اخبار دیروز ظهر رو بگو.
ـ مممم... راستش وقتی که بابام هستن و اخبار نیگا می‌کنن، ما هم نیگا می‌کنیم. ولی الان بابام قم نیست!
ـ (خنده)
و بحث عوض می‌شود...

بیرون از اتاق:
ـ گفتی می‌خوای دانشگاهم بخونی؟
ـ آره!
ـ از سیاستم پرسیدن؟
ـ نه! فقط از اخبار پرسیدن که در حد تیم ملی سوتی دادم.
ـ پس کارت تمومه!
ـ ولی نامردیه. من رتبه‌م خیلی خوب شده بود.

حالا شش سال از آن روز می‌گذرد.
وحدت حوزه و دانشگاه را حفظ کردم، اما همچنان به سیاست کاری نداشتم.
ولی امسال، سیاست همه را ـ‌چه بخواهند و چه نخواهند‌ـ درگیر کرد.
با اعصابمان بازی کرد و بین دوست و همسایه و فامیل و کذا و کذا جر و بحث راه انداخت.
دلمان برای وحدت تنگ شده.
کاش برای راهپیمایی روز قدس  به اتحادمان بیاندیشیم!

 


نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 2:16 عصر روز پنج شنبه 88 شهریور 26

آخرین یادداشتها