سفارش تبلیغ
صبا

امکانات

درباره نویسنده
دختران طلبه - طلبه های ونوسی
مدیر وبلاگ : دختران طلبه[41]
نویسندگان وبلاگ :
هلیا ونوسی[7]
هدی ونوسی[14]

بازدید امروز : 432
بازدید دیروز :338
آی دی نویسنده
رایانامه

خوراک وبلاگ



نمیدانید خوراک چیست؟

با عضویت در وبلاگ تمام مطالب به ایمیل شما فرستاده می شود.  


آرشیو وبلاگ


سلام
از ونوس نیامده ایم
نسوان تک وجهی
شیر صفتان!!
جامعة الزهرا از نگاه دوربین
مزاحم
سرویس جامعه الزهرا !
عزاداری مدرن!
غزه! غزه! به دادشان برسیم
حاج آقا تو حرف نزن
هر عیب که هست از مسلمانی ماست
حجاب و ترک خودآرایى در انظار عموم
آیا از جنگ بین دو جنس خسته نشده اید؟
از شادى تا اندوه
طلبه های ونوسی(دختران طلبه)
اهانت تا کجا؟!
مبلغ کوچولو
دلمان برای وحدت تنگ شده!
چادر برای آقایون ، سبیل برای خانم ها
دور از جان خر
صدایی که من را زمین گیر کرد
کارشناسی ارشد
برای خودم شخصیت قائلم
دلم جنوب می خواهد
فقر فرهنگی
مباحثه
به جای مادر
از خانم های طلبه بدم می اید
شب...
با خط لب بنویس!
شما هم عمامه می ذارید؟
این همه هیاهو برای چه؟؟؟
تهران شهر اخلاق...
من روضه ام
آقا بوق نزن!
بیسواد! به خودتم می گی آخوند؟
وقتی بعضی چیزها عادی شود...
سنجش به سبک دقت
هزار همه
عباس، ای نمایشگاه زیبایی
ای کاش من جای تو بودم
بیانیه
ببخشید من عذر دارم!
چرا هل می دی؟


پیوندها




موسیقی وبلاگ




لوگوی وبلاگ


دختران طلبه - طلبه های ونوسی


به گل فروشی رفتم تا برای دیدن یکی از دوستانم دسته گلی بخرم .
من بودم، یک پسر جوان، و یک خانم میانسال!

خانم میان سال دستش را گذاشت روی چند شاخه گل و به فروشنده گفت :
 "آقا اگه زحمتی نیست این گل ها رو برام بپیچید، پسرم چند وقت بود حالش بد شده بود امروز بهتر شده میخوام براش گل بخرم"

پسر جوان که آن طرف تر گل هارا نگاه میکرد، زیر لب گفت:
"ما اگه زیر تریلی هم بریم مادرمون اینطوری بهمون محبت نمیکنه!"

دلم برای پسرک سوخت که چرا اینگونه نگاهش را به جرعه ای از محبت مادرانه دوخته؟! به خودم گفتم این همه در مورد محبت مادری و فداکاری شان گفته اند.
با این حال چطور  شده که زن ها و مادران امروز ما اینطور از نقش شان و طبیعت زنانه شان فاصله گرفته اند؟! ...


نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 11:27 عصر روز پنج شنبه 89 فروردین 19

یکی از دوستانم از من  خواست تا برای خرید مانتو همراهیش کنم!
ما هم که وقتمان آزاد! با کلی مِن مِن کردن رویش را زمین نزدم و قبول زحمت کردم...


قیمت ها سرسام آور بود، داخل یکی از مغازه ها که شدیم، فروشنده گفت :

"این مانتو ها این قیمت است، ولی چون این ردیف مطابق رنگ سال است قیمتش اینقدر گران تر است" !


من هم پیش دستی کردم و  به دوستم گفتم:

" خریدن لباسی که با مد سال باشد سه ضرر دارد: 1 ـ چپ و راست هر کسی را ببینی این رنگ و نوع لباس به تنش دارد و این یک خرده (از یک خرده هم بیشتر) لوث است!

2 ـ سال دیگر که مد سال عوض شد دیگر نمی توانی این را بپوشی، چون به تو می گویند عقب مانده!

3 ـ به جبر مد سال ، نمی توانی طبق سلیقه ات عمل کنی و این یعنی شخصیت خودت را دست کم گرفتن! "


این ها را که گفتم نگاهم کرد و گفت: " بخاطر خودم هم که شده، واینکه بگویم خود کم بین نیستم و خودم به سلیقه ام احترام می گذارم، و اینکه کسی حق ندارد به من مدل لباس تعریف کند و من را زیر سوال ببرد، طبق سلیقه ام عمل خواهم کرد..."


فروشنده دهانش باز ماند نگاهی به هردویمان کرد و گفت :" اگر همه مثل شما فکر کنند که دیگر سال به دوازده ماه کسی برای خرید لباس پیش ما نمی آید!"
 


نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 10:28 عصر روز سه شنبه 88 اسفند 25

امروز یکی از دوستانم به من پیشنها داد که با هم به سینما برویم، این سینما رفتن هم معمولا برای خودش لااقل سه چهار ساعت وقت ادم را می گیرد.
توی دلم بهش گفتم:" آخه بابا الان وسط امتحانات چه وقته سینما رفتنه! "

در ذهنم دنبال راه چاره ای می گشتم تا از همراهیش شانه خالی کنم، ولی خب چه کنیم که آب نطلبیده مراد است!

قرار فردا را با او گذاشتم، موقع ورود به سالن سینما، صدای فششی شنیدم، توی دلم به خودم گفتم: " بابا عجب مردم باحالی داریم ما، هنوز فیلم شروع نشده چیپس و پفک هاشون رو باز کردن میخوان بخورن!"
یک قدم دیگر که برداشتم دیدم صدا با شدت بیشتری اوج گرفت، کمی که دقت کردم دیدم ای وااااای...
گوشه ی چادرم نمیدانم به کجا صندلی گیر کرده بود که تقریبا دو وجب چادرم را همراه خودش برد.

با کنفی روی صندلی نشستم، این همراه و دوست گرام هم که عین خیالش نبود!
فیلم کوفتمان شد! تا اخر فیلم داشتم به این فکر می کردم که با این چادر اب کشیده ام چطور تا خانه بر گردم!
آخر سر مجبور شدم سوزن ته گیردی را که به روسری ام زده بودم بردارم و طوری سوراخ ! ایجاد شده را محو کنم تا رسیدن به خانه دوام بیاورد.

نکته: همیشه آب نطلبیده مراد نیست...

نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 10:22 عصر روز چهارشنبه 88 دی 23

حرفهایی دارم و میزنم ولی
ولی وقتی می گویم کسی باور نمیکند
نمیدانم چرا
شاید فکر می کنند ما از پشت کوه امده ایم که از هیچ چیز خبر نداریم
تا به حال نه کتابی خوانده ایم
نه مسافرتی رفته ایم
نه خبری شنیده ایم
نه فیلمی نگاه کرده ایم
با کسی جز هم مسلکان خود معاشرت نداشته ایم
فکر می کنند فقط چهارتا ادم دور خود را دیده ایم و بس
دور از جان خر گمان می کنند ما هم مانند همان حیوان سرمان مدام در آخور خودمان است
کسی هم دورمان بیایید به راحتی جفتک می زنیم چرا؟ چون مثل ما فکر نمی کنند!
ولی وقتی بر چسب طلبه بودن را از روی خود بردارم
و به اسم روشنفکر جلو بیاییم
اینقدر حرفم خریدار پیدا میکند که نگوو
..............................

امروز با شخصی در کامنت دانی یکی از وبلاگ هایم سر موضوعی بحثم شد، برای من مثال از فیلم های هالییودی و کتاب های ... مثال می آورد، وقتی می گفتم دیده ام و خوانده ام، به راحتی گفت تو دروغ می گویی! مگر طلبه هاهم این کتابها و فیلم ها را می بینند؟!... یا تو طلبه نیستی ، یا اگر هستی شخصی هستی مثل سروش!

باورش نمی شد، من هم در جواب به او گفتم، هم ما می بنیم و هم شما، ولی فرق من با تو این است که تو به قصد لذت می بینی و من به قصد نقد، درس و با خبر شدن از نحوه عملکردهای آنان،  می بینم و نقد می کنم و برای دیگران به تصویر می کشم که آنها با تولید این محصولات چه اهدافی را دنبال می کنند.

ما نه منگول هستیم و نه از تیمارستان در رفته، ما هم انسانیم و روی همین کره ی خاکی نفس می کشیم، نه متحجریم مثل مفتی های عربستان و نه اینقدر بی چفت و بست هستیم مثل لائیک ها.

نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 9:1 عصر روز سه شنبه 88 دی 8

توی مدرسه‏ی ما (جامعه الزهرا) استاد‌ها درس می‌دهند و می‌گویند بخوانید و بعد درس می‌پرسند و امتحان می‌گیرند.
توی دانشگاه ما، استاد‌ها درس می‌دهند و حضور و غیاب می‌کنند.
توی مدرسه‏ی ما یک چیزی هست که به آن می‌گویند «مباحثه».
یعنی طلبه‌ها می‌نشینند و درباره‏ی درس‌ها با هم بحث می‌کنند.
اما روش گروه مباحثه‏ی «من و دوستانم» کمی فرق داشت.
یعنی یکی درس می‌خواند، یکی نمی‌خواند، آنکه می‌خواند برای آنکه نمی‌خواند درس را توضیح می‌داد.
بعد می‌‌آمدیم سر کلاس، استاد می‌پرسید. بلد بودیم. می‌پرسید. بلد بودیم. می‌پرسید. بلد نبودیم.
بعد می‌گفت: مگه مباحثه نکردید؟ می‌گفتیم: چرا استاد! می‌گفت: هنوز هم مباحثه کردن را یاد نگرفته‌اید.
البته یک بار هم با همین شیوه در دانشگاه مباحثه کرده‌ام.

یک بار که امتحان داشتیم و با دوستم توی تاکسی نشسته بودیم و داشتیم میرفتیم دانشگاه دوستم گفت:
من وقت نکردم این جزوه را بخوانم. _‏حدوداً صد صفحه بود شاید!‏_
گفت: خلاصه‏اش را برایم بگو!
من هم در این نیم ساعت با او مباحثه کردم!!!

یک مدل دیگر هم مباحثه وجود دارد که بیشتر در گروه مباحثه‏ی «من و دوستانم» نمود داشت. و کم‌کم افراد دیگری هم برای فیض بردن از این مباحثه به صورت طفیلی به ما می‌پیوستند و فقط مستمع بودند.
این مباحثه به این صورت بود که قبل از هرکدام از امتحان‌های ترم، در عرض دو ساعت (9 ـ 7) تمام کتاب را مرور می‌کردیم و درس‌ها را در حافظه‏ی کوتاه مدت خود ذخیره می‌کردیم، بعد تا برگه را می‌دادند، تند تند همه را روی برگه خالی می‌کردیم. البته آن درس‌ها را هنوز یادم هست‌هااا!!
خلاصة القول که مباحثه چیز خوبی‌ست.
من مباحثه‌های این‌جورکی را دوست دارم.

ولی هنوز نمی‌دانم مباحثه‌های آقایان توی شبستان حرم چجوری است.
آن‌قدر باحال با هم بحث می‌کنند که به سرم می‌زند بروم توی بحثشان شرکت کنم!! ولی کو چنین جسارت آخوند ‌مآبانه‌ای؟
یکی (خودم) گفت: چقدر قصه تعریف می‌کنی؟ دو کلام حرف ذوالفایده بزن!
چشم!
آقا! این طلبه‌هایی که ـ‌به معنای حقیقی کلمه‌ـ مباحثه‌گرند، اینجورکی مباحثه می‌کنند:
یکی مطلب را عنوان می‌کند، آن یکی اشکال وارد می‌کند، آن یکی‌تر جواب می‌دهد، آن یکی‌تر‌تر قانع نمی‌شود، دوباره این یکی یک جواب دیگر می‌دهد. بعد دعوا می‌شود. ولی از آن دعواهای خوب‌خوب.

نقطه مقابل این دعواهای خوب، دعواهای بد است که در اصطلاح به آن «مراء» می‌گویند. شاید بعداً از آن هم قصه‌ای تعریف کردیم. اگرنه از جوینده تقاضا می‌شود با سرچ، به کنجکاویت خود پاسخ گوید!
حالا اگر بحث دیگری هست ما حاضریم مباحثه کنیم!


نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 12:2 عصر روز سه شنبه 88 آذر 3

لالا لالا لالا، گل لاله
زندگی بی تو واسم محاله
بیا از وقتی که تو رفتی
این دل همش داره می ناله

..................

رفته بودم بیرون از شهر، موقع برگشتن راننده آژانس نوار گذاشته بود، و این جملات مضحک رو خواننده می خوند، اولش کلی خندیدم بعد به خودم گفتم عجب الاف هایی هستند بخدا، آخه به من چه که زندگی بدون اون واست محاله یا محال نیست! به من چه که گلت پرپر شده ؟! آخه این حرفها زدن داره؟! آخه مرد حسابی تو اگه اینکاره بودی میرفتی یه تلفن ور میداشتی بهش زنگ میزدی، والا بخدا.

بدبخت جوون هایی که دلشون رو با این ها خوش کردند، البته زیاد هم تقصیر  اونها نیست، وقتی کسی نباشه که درست شادی کردن و انرژی خالی کردن رو به اونها یاد بده و بشناسونه و بگه شادی یعنی چه؟ یه همچین اتفاق هایی هم ما بعدش میاد.

باور کنید من هم هنوز سنی ازم نگذشته که فکر کنید مثل پیرزن ها حرف میزنم، ولی اونقدر به اطرافم واقف هستم که بخوام تو زندگیم به غیر از مهم چیز دیگه ای برام اهمیت نداشته باشه.
در کل مسیر مدام به این فکر میکردم که مگه چی میشه که یه جوون تا جایی به رشد عقلی می رسه که یکی از فیلسوفان مطرح امروز، جلوش به زانو در میاد و یکی هم به یک جایی می رسه که از حیوون هم پست تر میشه.

جوابش رو فقط تونستم توی همین مسئله جا بدم " فقر فرهنگی"
بله الان نه تنها جوونهای ما بلکه اکثر مردمان جامعه مون توی فقر فرهنگی به سر می برند.
باور کنید که میشه روشون کار کرد، ولی اگر جامعه فضا رو یه کم برای اهلش باز نگه داره.


نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 9:45 عصر روز پنج شنبه 88 آبان 14

خسته و کوفته پریدم روی کاناپه و رو بروی تلویزیون نشستم . کنترل را برداشتم ، اولین شبکه ای که زدم ، انگار خستگی 8 ساعت کار ، از تنم بیرون رفت . این کارگردانان تبلیغات تلویزیونی واقعا شصت شان درد نکند . عجب بلدن کالاهای شرکت مقابل را با تبلیغاتشان بالا ببرند...

طرف می خواد تبلیغ تی شرت کنه ، می یاد تی شرت شرکت مقابل رو تن خانمی زیبا می کنه (به ! عجب سلیقه ای) کلی از پسر ها می افتن دنبالش ، دختره از ترس و به خیال اینکه پسرا غرض دیگه ای دارن (البته برای اوناکه مهم نیست) فرار می کنه تا به لب پرتگاهی می رسه ، بعد رو به پسرا می کنه و می گه : از جون من چی می خوایید؟ پسرا می گن: تی شرتت چیگده گشنگه ! از کجا خریدی ؟ دختره هم با خیال راخت نفس می کشه و می گه خوب اینو از اول بگین . و لباسشو به آرامی از تنش در می آره و تقدیم آقا پسرا می کنه .

خب ، شما هم اگه به جای ما باشین، چه خانم و آقا ، به ما حق می دادید که با دیدن چنین صحنه هایی خستگی 8 ساعت کار از تنمان در برود ! تازه این یه گوشش بود . ما که اون طرف آبیم ، این قدر از اینا می بینیم !!
مطمئنا بعضی هاتون الان تو دلتون می گین: "عجب ، خب ، خوش به حالتون " بعضی هاتونم که روشنفکرترید می گین: " بیچاره ، دلم براش می سوزه ، معلوم نیست شبها چه جوری می خوابه ، مشغله های کاریش یه طرف ، این همه پوستر و تبلیغات و ... که با انواع مدل اقسام خانم ها تزیین شده هم یه طرف .  « نگاه کنین چی می گن »

شاید شما هم مثل دسته اول فکر کنید . ولی من ، من ، من ... چه جوری بگم . وقتی از اون سیاه چاله های سکسی به وطنم برگشتم . کمی به خودم امیدوار شدم . اینگار یه هوای تازه ای را استشمام می کردم . روحم تازه شده بود ، ولی ، ولی ، ... چه بگویم .
در همین وطن خودم ( که مردهایش ، رگهای غیرتشان مانند بادکنکی روی گردنشان نمایان است ) گوشه ای از پیموده شدن راه آنان نیز ، بر روی کالاهایشان به چشم می خورد .

می خوان تبلیغ مایع ظرفشویی بکنند ، عکس خانمی رو می ذارن بغلش .
می خوان تبلیغ دوربین بکنند ، آقا می یاد از همسرو فرزندش فیلم می گیره و می فرسته برای اقوامش .
می خوان تبلیغ رب گوچه کنند، خانمه با چه نازو اشوه ای شوهرش رو صدا میزنه...
خلاصه تو بیشتر این تبلیغاتهایی که من تا الان دیدم ، خیلی به ندرت دیده شده که زنی نقش نداشته باشه و از عفت و کرامت او سوء استفاده نشده باشه .
آخه ، آقای من ، غیرتت کو ! چطور وجدانت اجازه می ده ، خانمت (ناموست) بشه بازیچه دست این کالاهای بازرگانی . --------> حالا چادر بدم خدمتتون .
آخه ، خانم من ، غزتت کو ! چطور شرفت ، کرامتت ، جزبت و از همه مهمتر غرورت اجازه می ده که هر چشم ناپاکی که رد می شه ، نگاه به اندامت بیاندازد و برای بغل دستی اش تعریف کنه ، یعنی ارزشت فقط همینه !
خانم های عزیز غربی و اروپایی ، خوشبختانه ( البته برای مرداشون بدبختانه ) تازه به این نتیجه رسیدن که حضورشون در نشریات ، سینما ، اماکن تفریحی و تجاری ، نمایشگاههای لباس و تبلیغات بازرگانی فقط برای رسیدن به پول بیشتره ، در جوونی مورد بهره کشی قرار می گیرن و وقتی به سن کهولت می رسن و بهتر بگم ، پا به سن می ذارن ، و از زیبایشون کم می شه ، از جامعه طردشون می کنن .
بیچاره ها ، واقعا بیچاره ها ، که تازه فهمیدن جامعشون برای آنان کرامت انسانی قائل نیست و اونا به زن فقط به چشم یه ابزار نگاه می کنن، ولی ایران... چی بگم والا، فعلا چفت دهنم رو اینجا ببندم فک کنم بهتر باشه...

پینوشت.........................
البته کسی منکر وجود زنان در عرصه های مختلف جامعه نیست، ولی گاها لازم است در بعضی از جاها حضور پیدا نکنند. این پست بیشتر برای این بود که کمی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران را که نام اسلامی به روی خود داردبه خود اورد ... اما...


نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 12:5 عصر روز شنبه 88 مهر 11

بعد از این که در آزمون ورودی جامعه‌الزهرا نفر دوم شدم، مطمئن بودم که در مصاحبه هم قبول خواهم شد. اصلا چطور دلشان می‌آید یک بچه درس‌خوان را نپذیرند؟!!|
اما با شنیدن زمزمه‌هایی استرس گرفتم. بچه‌ها می‌گفتند:
برایشان سیاست خیلی مهم است.
باید اهل اخبار باشی.
سوال‌های سخت می‌پرسند.
آن وقت گیر می‌کنی و
رفوزه!

بچه‌هایی که مثل من بی‌خبر از سیاست بودند و فقط سرشان به درسشان بود، کم نبودند.
روز مصاحبه همه در سالن راه می‌رفتند و به هم می‌گفتند:
((مهم‌ترین خبر داخلی: مجلس هفتم
مهم‌ترین خبر خارجی: انرژی هسته‌ای))
ما هم از بر کردیم و رفتیم داخل اتاق مصاحبه:
ـ توی فرم نوشتی می‌خوای جامعه و دانشگاه رو با هم بخونی!
ـ بله!
ـ چرا؟
ـ چون به نظر من می‌تونند مکمل هم باشند.
ـ اگه بخوای جامعه رو تمام وقت بخونی، نمی‌تونی. پس برو غیر حضوری.
ـ نه، می‌خوام تو محیط جامعه باشم!
ـ پس برو نیمه وقت. تمام وقت نمی‌تونی.
ـ چرا می‌تونم.
ـ اگه نتونستی؟
ـ مممم... اگه نتونستم دانشگاه رو ول می‌کنم!
ـ واقعا؟
ـ واقعا!

ـ خب. اخبار هم نگاه می‌کنی؟
ـ بله!!
ـ اخبار امروز صبح رو بگو.
ـ مممم... من اخبار ظهر‌ها رو نگاه می‌کنم.
ـ اخبار دیروز ظهر رو بگو.
ـ مممم... راستش وقتی که بابام هستن و اخبار نیگا می‌کنن، ما هم نیگا می‌کنیم. ولی الان بابام قم نیست!
ـ (خنده)
و بحث عوض می‌شود...

بیرون از اتاق:
ـ گفتی می‌خوای دانشگاهم بخونی؟
ـ آره!
ـ از سیاستم پرسیدن؟
ـ نه! فقط از اخبار پرسیدن که در حد تیم ملی سوتی دادم.
ـ پس کارت تمومه!
ـ ولی نامردیه. من رتبه‌م خیلی خوب شده بود.

حالا شش سال از آن روز می‌گذرد.
وحدت حوزه و دانشگاه را حفظ کردم، اما همچنان به سیاست کاری نداشتم.
ولی امسال، سیاست همه را ـ‌چه بخواهند و چه نخواهند‌ـ درگیر کرد.
با اعصابمان بازی کرد و بین دوست و همسایه و فامیل و کذا و کذا جر و بحث راه انداخت.
دلمان برای وحدت تنگ شده.
کاش برای راهپیمایی روز قدس  به اتحادمان بیاندیشیم!

 


نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 2:16 عصر روز پنج شنبه 88 شهریور 26

امروز برای کاری رفته بودم بیرون نخطه/
موقع برگشتن خانم همسایمون رو دیدم نخطه/
وقی دیدمش چهار تا شاخ در اوردم ولی بعدا با اجازتون سه تای دیگه هم غرض گرفتم گذاشتم رو سرم نخطه/
دیدم یه چادر خوشگل گذاشته روی سرش و داره تند تند طرف من میاد نخطه/

راستش اولش ترسیدم، به خودم گفتم این که تا دیروز هر وقت میدیدمش فکر میکردم پسر کوچولوش صورتش رو با دفتر نقاشیش اشتباه گرفته، حالا چی شده که صورتش ترو تمیز و یه چادر خوشگل هم پوشیده علامت تعجب/

با خوشرویی به من سلام کرد و من هم جوابش رو دادم، از قیافه ام فهمید که تعجب کردم برای همین قبل از اینکه چیزی بپرسم شروع کرد به توضیح دادن و به من گفت پسر کوچولوی شش ساله اش اون رو چادری کرده علامت گیگا تعجب/
گفتم پسر کوچولوتون علامت سوال/

گفت اره، آخه می دونید قضیه چیه، پسرم هر وقت می اومد خونه ی شما نمیدونم شما باهاش چیکار می کردید که وقتی وارد خونه می شد به من می گفت مامان میشه از این به بعد تو هم مثل خاله وفا چادر بپوشی علامت سوال/

ازش پرسیدم برای چی علامت سوال/ با شیرین زبونی اینطوری جوابم رو داد که آخه خاله وفا خیلی مهربونه تو هم چادر بپوش که از این به بعد مثل خاله وفا مهربون باشی علامت تعجب/ الان دو ماهه که این رو داره به من میگه منم آخر سر تسلیم شدم نخطه /

منم خندیدم و تو دلم گفتم عجب مبلغ کوچولویی تربیت کردم خبر نداشتم هاااااا و بعد در ادامه بهش گفتم من نه به پسرتون توصیه ای در مورد حجاب شما بهش کرده بودم و نه حرفی زدم ، فکر کنم پسرتون این ذهنیت براش درست شده که هر کسی حجاب داشته باشه فوق العاده مهربونه، اونم فقط بخاطر اینکه بهش محبت میکردم و زمانی که خونه ی ما بود تنهاش نمی ذاشتم و باهاش بازی میکردم، فقط همین...
وفا ونوسی


نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 12:0 عصر روز شنبه 88 شهریور 21

از پله های جلوی دانشگاه بالا میروم چند پسر ایستاده اند تا مرا میبینند میگویند:
"آخی خونه نداشتی چادر زدی؟"
یکی شان هم صدای گربه در می آورد، به خیالش نمیدانم منظورش را...
کاش میشد یک لحظه... آن وقت هوش از سرش میرفت و از این به بعد به جای صدای گربه صدای مرغ عشق در می آورد! استغفرالله... در این ماه رمضان...!
خانم اردتمند(این اسم را من گذاشته ام رویش) نیز بین پسرهاست و صدای قهقه اش تا دانشکده کناریمان میرود! مرا که میبیند از همان دور بلند سلام میکند من هم با اشاره ای و سلامی زیر لب جوابش را میدهم...!
هیچ وقت یادم نمیرود روز اول دانشگاه زمان انتخاب واحد، همین خانم اردتمند آدرس نمازخانه را جای اطاق مدیر گروه داد به من و بعد هم شاید یک هفته ی خنده و شادی را به بچه های کلاس هدیه کرد! جوری که دیگر هرکسی میخواهد بگوید اتاق مدیر گروه میگوید نمازخانه(همه را چراغ نفتی میگرد ما را کبریت سوخته)
ناراحت نمیشوم بگذار کمی خوش باشند! ما ونوسی ها صبوریم اما اگر آن رگ ونوسیمان بالا بیاید...!
خانم ارادتمند و باقی بچه ها میدانند من طلبه هم هستم، یعنی خودم تابلو کرده ام از همان روز اول خواستم بدانند! خانم اردتمند معمولا روسری آبی کم رنگ دارد و صورتش پر از ملات و شفته و سیمان آرایش است و اگر با او سلام کنی برایت قهقه میزند...!
با خانم ارادتمند خیلی رفیق هستم، خانم ارداتمند فکر میکرد ما همیشه و همه جا با همین چادر چارقد و همین پوشیه ایم و حتی در مجالس جشن و عروسی و... هم پوشیه میزینم وشاید سخنرانی ای داریم و آقای تهرانی را دعوت میکنیم و قرآن به سر میگیرم و گریزی هم به کربلا و روضه و سینه زنی و هروله و آخر هم مثل هیئت ها شام میدهیم!
عروسی برادرم دعوتش کردم...!
شد خانم ارادتمند...!(یعنی ارادتمند دختر چادری ها)
آی ایهاالناس(منظور نسوان تک وجهی است) لطفا به انشای نانوشته تان ننازید! در پس خیال های باطلتان...!
فرق شما با ما این است که ما دوکار انجام میدهیم شما یکی...!
شما همیشه یک جور هستید چه بیرون خانه و چه در خانه و ما در بیرون با  یک جور لباسیم و چادر چارقد داریم و پوشیه و در خانه یک جور دیگر! به خیالتان در خانه پوشیه میزینم ز ر ش ک!
ما هم عروسی داریم، ما هم لباس مهمانی میپوشیم ماهم میرویم پاساژ و ساتن و پارچه ی کار دست میخریم، ساری میپوشیم لباس شب داریم(قابل توجه آقایان: لباس های برّراق را میگویند) و صدتای شما(مقصود همان نسوان تک وجهی است) را میگذاریم در جیب کت شلوار زرشکیمان و میبریم با خود مهمانی و سورِ بعد از عمره ی همسایمان، خیر سرمان ونوسی هستیم ها...!
همه ی اینها درست اما ما روی چادر مان تعصب داریم، و حساسیم در حد لیگ برتر انگلستان...!
                                                                                                     


نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 1:52 عصر روز پنج شنبه 88 شهریور 12

<      1   2   3   4   5      >
آخرین یادداشتها