سفارش تبلیغ
صبا

امکانات

درباره نویسنده
دختران طلبه - طلبه های ونوسی
مدیر وبلاگ : دختران طلبه[41]
نویسندگان وبلاگ :
هلیا ونوسی[7]
هدی ونوسی[14]

بازدید امروز : 172
بازدید دیروز :218
آی دی نویسنده
رایانامه

خوراک وبلاگ



نمیدانید خوراک چیست؟

با عضویت در وبلاگ تمام مطالب به ایمیل شما فرستاده می شود.  


آرشیو وبلاگ


سلام
از ونوس نیامده ایم
نسوان تک وجهی
شیر صفتان!!
جامعة الزهرا از نگاه دوربین
مزاحم
سرویس جامعه الزهرا !
عزاداری مدرن!
غزه! غزه! به دادشان برسیم
حاج آقا تو حرف نزن
هر عیب که هست از مسلمانی ماست
حجاب و ترک خودآرایى در انظار عموم
آیا از جنگ بین دو جنس خسته نشده اید؟
از شادى تا اندوه
طلبه های ونوسی(دختران طلبه)
اهانت تا کجا؟!
مبلغ کوچولو
دلمان برای وحدت تنگ شده!
چادر برای آقایون ، سبیل برای خانم ها
دور از جان خر
صدایی که من را زمین گیر کرد
کارشناسی ارشد
برای خودم شخصیت قائلم
دلم جنوب می خواهد
فقر فرهنگی
مباحثه
به جای مادر
از خانم های طلبه بدم می اید
شب...
با خط لب بنویس!
شما هم عمامه می ذارید؟
این همه هیاهو برای چه؟؟؟
تهران شهر اخلاق...
من روضه ام
آقا بوق نزن!
بیسواد! به خودتم می گی آخوند؟
وقتی بعضی چیزها عادی شود...
سنجش به سبک دقت
هزار همه
عباس، ای نمایشگاه زیبایی
ای کاش من جای تو بودم
بیانیه
ببخشید من عذر دارم!
چرا هل می دی؟


پیوندها




موسیقی وبلاگ




لوگوی وبلاگ


دختران طلبه - طلبه های ونوسی


وارد اتوبوس شدم، جایی برای نشستن نبود، همانجا روبروی در، دستم را به میله گرفتم...

پیرمرد با کُتی کهنه، پشت به من، دستش به ردیف آخر صندلی های اقایون گره کرده! (که میشود گفت تقریبا در قسمت خانم ها)

خانم دیگری وارد اتوبوس شد، کنار دست من ایستاد، چپ چپ نگاهی به پیردمرد انداخت، شروع کرد به غرلند کردن!

ـ برای چی  اومده تو قسمت زنونه! مگه مردونه جا نداره؟ این همه صندلی خالی!
ـ خانم جان اینطوری نگو، حتما نمی تونسته بره!
ـ دستش کجه نمی تونه بشینه یا پاش خم نمیشه؟
ـ خب پیرمرد ِ! شاید پاش درد میکنه نمی تونه بره بشینه!
ـ آدم چشم داره می بینه! نیگاه کن پاش تکون میخوره، این روزها حیاء کجا رفته؟!...

سکوت کردم، گفتم اگر همینطور ادامه دهم بازی را به بازار می کشاند! فقط خدا خدا میکردم پیرمرد صحبت ها را نشنیده باشد!

بیخیال شدم، صورتم را طرف پنجره کردم تا بارش برفها را تماشا کنم...

به ایستگاه نزدیک می شدیم
پیرمرد میخواست پیاده شود
دستش را داخل جیبش برد
پنجاه تومنی پاره ایی را جلوی صورتم گرفت
گفت:"دخترم این چند تومنیه؟"

بغض گلویم را گرفت، پیرمرد نابینا بود! خانم بغل دست من خجالت زده سرش را پایین انداخت و سرخ شد...

نجوا ................................
چه راست گفت پیامبر خدا( صلی الله علیه و آله ) « برای گفتار و کرداری که از برادرت سر می زند، عذری بجوی و اگر نیافتی، عذری بتراش»


نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 8:14 عصر روز شنبه 89 دی 25

مقابلم می نشیند، با نگاه حسرت آمیزی نگاهم میکند و دعا می کند که ای کاش جای من بود...
"ای کاش جای تو بودم، خانواده ایی مذهبی، بدون خجالت نماز میخوانی، مجبور نیستی با پسران فامیل دست بدهی و روبوسی کنی، بدون هیچ فشاری با حجاب در محیط خارج ظاهر می شوی، بدون دغدغه ایی درست را میخوانی، از نیش و کنایه بخاطر اعتقادات هم خبری نیست...

ولی من!

مخفیانه نماز میخوانم، با هزار بهانه به مهمانی های اقوام نمی روم، نمی توانم خیلی راحت از افکار و اعتقاداتم صحبت کنم، دوست و آشنا بخاطر حجابم مرا اُمل خطاب میکنند، حق انتخاب همسر آینده ام را ندارم، مجبورم می کنند با کسی زندگی کنم که با لیوان شراب صبحش را آغاز میکند... "


این ها را می گفت و هق هق گریه می کرد، جلویش کم آوردم، از روی ماهَ ش خجالت می کشیدم...
رویش را بوسیدم و گفتم:
هر که در این بزم مقرب تر است/ جام بلا بیشترش می دهند...

نجوا ..........................
اینها را که می گفت من بیشتر به حال او حسرت می خوردم!
اگر می دانست چه درجه ایمانی دارد...
ای کاش من جای تو بودم...


نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 7:19 عصر روز دوشنبه 89 دی 13

مدام در دلم چیزی چنگ میزند، دست خودم نیست...

بلند میشوم، قفسه سی دی ها را بازرسی میکنم، پک سی دی را باز مکنم و یکی را داخل سیستم می گذارم، دکمه play را می زنم...

همه هستیم و مدیون چشماتم می‏دونی‏
ازهمان روز ازل مست نگاتم می‏دونی‏

کار چشماش دلبریه‏
قد و بالای قشنگش عجب محشریه‏

سیاهه چشات جزیره دله‏
هر کس از نسل تواه چه خوشگله‏

 به روی صفحه می‏کشم پیشانی بلند شو
ابروهای کمونی شو صورت آسمونی‏شو

دیگر تاب شنیدن این هجویات را نداشتم، سی دی را بیرون کشیدم و به طرف قفسه کتاب هایم رفتم، کتاب اشعار حسینی را برداشتم و شروع کردم به خواندن...

اندر آنجا که باطل امیر است‏
اندر آنجا که حق سر بزیر است‏

اندر آنجا که دین و مروت‏
پایمال و زبون واسیر است‏

راستی زندگی ناگوار است‏
مرگ بالاترین افتخار است‏

اندر آنجا که از فرط بیداد
نیست مظلوم را تاب فریاد

اندر آنجا که ظالم بمستی‏
برسر خلق می‏تازد آزاد

مهر بر لب نهادن گناه است‏
خامشی بدترین اشتباه است‏

این اساس مرام حسین‏است‏
روح و رمز قیام حسین است‏

یا که آزادگی یا شهادت‏
حاصلی از پیام حسین است‏

شیعه او هم اینسان غیور است‏
تا ابد از زبونی بدور است‏

شیعه و تن به بیداد دادن؟
شیعه و مهر بر لب نهادن؟

شیعه و خفتن و آرمیدن؟
شیعه و در مذلت فتادن؟

شیوه شیعه هرگز نه اینست‏
شیعه نبود هر آنکس چنین است‏

زان شهید سرازدست داده‏
زان فداکار در خون فتاده‏

جاودان آید این بانگ پرشور
لا اری الموت الا سعاده‏

آری آزاد مردان بکوشند
برستمگر چو طوفان خروشند

شور عالم ز نام حسین است‏
مستی جان ز جام حسین است‏

هر کجا نهضتی حق پسند است‏
ریشه‏اش از قیام حسین است‏

او بخون این سخن کرد ترسیم‏
پیش ظالم نگردید تسلیم‏

با خواندن این اشعار دلم آرام می گیرد، شور عجیبی در دلم موج می زند...
مدام زیر لب زمزمه میکنم

شیعه و تن به بیداد دادن؟ /  شیعه و خفتن و آرمیدن؟/ این اساس مرام حسین است
شیعه و مهر بر لب نهادن؟ / شیعه و در مذلت فتادن؟ / روح و رمز قیام حسین است

.........................
کربلا نه بخاطر ابروان کمانی مولایمان ابا عبدالله حسین کربلا شد و نه بخاطر قد کمانی و چشمان زیبای حضرت اباالفضل (ع).

نه چشم قشنگ در دنیا کم است، و نه قد رشید و نه ابروان کمانی! آن چیزی که کم است، از جان گذشتگی ست، صبر است، معرفت، شجاعت، استقامت، مردانگی ...
کربلا بخاطر اینها کربلا شد...

وقتی ارزش هایمان درست شد، سخن شاعر مصداق پیدا می کند، هر کجا نهضتی حق پسند است‏/ ریشه‏اش از قیام حسین است‏...


نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 12:18 صبح روز دوشنبه 89 آذر 22

دیشب حرم بودم، صدای دو جوان را پشت سرم می شنیدم که می گفتن:

«فردا بعد از نماز صبح سریع بیاییم جا بگیریم بریم اون جلو جلوها که قشنگ دید داشته باشه...
ـ نه خره ! از خیابون باجک بریم که وقتی  اقا با ماشین اومد دنبال ماشینش بدووییم، عشقش به همین دویدن دنبال ماشینه!»

سرم را چرخاندم دیدم دو پسر 20-21 ساله با تیشرت های مای هیرو و موهایی فشن! ترکیب تیپ شان برایم جالب بود...

از همان شب قبل از ورود همه داشتن برنامه ریزی میکردن ...

می گویم همه ولی هزار همه از بغلش بیرون می آید!!
حیف که دوربین نداشتم وگرنه عکس هایی می گذاشتم کف تان ببرد!

ژاپنی، مالزیایی، آفریقایی،ایتالیایی، افغانستانی، هندی، روسی ...

اصلا فکر اینجایش را نکرده بودم، به قول دوستم اگر خدا بخواهد عزت دهد آنچنان بالایش می برد که هیچ جو سازی و دروغی نمی تواند آن را پایین بکشد...

امروز
قمی نه
ایرانی نه

بلکه دنیای اسلام به استقبالش آمده بودند...



عکس 1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5

نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 8:18 عصر روز سه شنبه 89 مهر 27

پسر ظاهر حزب اللهی داشت، تسبیح به دست، شلوار پارچه ایی، دکمه پیراهن تا انتها بسته....
تاکسی نگه داشت، نشست بغل دست راننده.

......

دختر ظاهر نامناسبی داشت، نمیچه روسری روی سر انداخته، با آرایشی غلیظ و مانتویی کوتاه!
تاکسی نگه داشت و نشست بغل دست من.



پسرک تا دخترک را دید، سرش را به زیر انداخت و استغفرالله گفت.
دخترک تا این حرکت پسرک را دید، گفت:
"ظاهر من استغفرالله داشت، ولی نوار مبتذل راننده حتی ام من یجیب هم نداشت؟!"

........

رفتار نسنجیده پسرک
دقت دخترک
مرا ساعت ها به فکر فرو برد....


نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 10:5 صبح روز جمعه 89 مهر 9

روزهای آخر فصل تابستان، آنقدر حرم شلوغ است، که هنگام خروج یا ورود، امکان ندارد با معضل هُل! مواجه نشوی!

در عجبم مسیری که به راحتی می توان از آن عبور کرد، که دیگر اینقدر فشار، هُل، زور نمیخواهد!

با چه تلاشی تو را با خود هم مسیر می کنند تا سریع تر به مقصدشان برسند! نتیجه اش هم این می شود!
سرت به جلو، تنت به عقب،دست راستت به سمت چپ ، دست چپت به سمت راست، پاهایت هم روی هوا، اصلا نیازی نیست قدمی بر داری! خودش می رود...

آخرش هم معلوم نمیشود از کجا سر در میاوری! میخواهی به سمت رواق حضرت خدیجه(س) بروی، سر از صحن مسجد اعظم در می آوری!

با هر سختی بود مسیر انحراف شدم را بر میگردم.

دلهره هام ....................................
این روزها ارشادها و موعظه هایمان شده قضیه همین هُل دادن، شاید بشود تا یه مسیری شخص را با خود همراه کرد، ولی همین که از تو جدا شد و باریکه ایی یافت، به مسیر قبلی خودش بر می گردد...
عقبه ی کار که درست شود دیگر نیازی به هُل دادن نیست، خودش می رود، خیلی راحت، نیازی هم به همراه و مراقب نیست...



نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 8:44 عصر روز پنج شنبه 89 شهریور 25

هیچ وقت از این روضه های خونگی خوش نمی اومد، منظورم این جلساتیه که خانم های محله دور هم جمع میشن و یه مداح و روضه خونه خانمی و یا اقایی چیزی دعوت میکنن و ذکر مصیبتی می کنند.

هیچ وقت به این جلسات نمی رفتم چون ذهنیت خوبی نسبت به این جلسات خود گردان! نداشتم! ...

شب قدری به اصرار خواهرم که من تنها هستم بیا مراسم احیاء بریم خونه اکرم خانم، باهاش رفتم که ای کاش نمی رفتم...

شروع مراسم که با ذکر زیارت عاشورا بود و تموم شد، بعدش مداح که یک خانمی بود شروع کرد به خوندن روضه حضرت علی(ع) !
طوری از حضرت علی(ع) صحبت می کرد که استغفرالله آدم یاد... می افتاد، اصلا نمی دونم این اراجیف رو از کجاش در می اورد و میخوند! وسط روضه هم یکی در میون می گفت خانم ها حاجتی دارن از حضرت بخوان، و زنها هم که نمی دونم یاد کدوم مصیبت شون می افتادن که های های می زدن زیر گریه! اصلا کسی یاد علی(ع) نبود!

آخر جلسه طاقت نیوردم، رفتم پیش صاحب مجلس گفتم این خانم رو از کجا پیداش کردی؟ گفت:
" جامعه الزهرا درس خونده، طلبه ست، ادم تحصیل کرده اییه، صدای خوبی هم داره، روضه های خوبی هم میخونه، اکثر محله ایشون رو دعوت میکنن برای اجرای مراسماتشون..."

باورم نمیشد طلبه باشه و اینطوری بلغور کنه! رفتم پیش خودش گفتم خانم تحصیلات شما چیه؟  گفت طلبه ام، گفتم خدا قبول کنه ولی طلبگی که تا هر چی بخونی بازم جا برای خوندن هست، تا چه سطحی خوندی؟

جواب داد : "ترم دوم رو خوندم، ولی بخاطر مشکلات چند ساله دیگه نتونستم ادامه بدم ولی قصدم اینه که بخونم"!

تو دلم تا تونستم بهش دری وری گفتم، ابروهامو تو هم کشیدم و به خواهرم گفتم من میرم خونه...

دلهره هام................................
1ـ متاسفانه این دست از آدم ها به نام طلبه (که درواقع نیست)، گند می زنن به هر چی اسلام و مسلمونه.
2ـ امام خمینی (ره)، این شخصیت بزرگ در دنیای اسلام، موقع سخن گفتن در مورد حضرت علی(ع) به زانو در میاد و بعد از فرمایشاتی سکوت رو ترجیح میدن به صحبت کردن در مورد امام علی(ع)، چون معتقد بودن هیچ کس از عهده صحبت کردن در مورد شخصیت حضرت علی(ع) بر نمیاد.
3ـ ای کاش همه این چنین تعهدی مثل آقای خوئی، نسبت به اسلام داشتن.

نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 10:27 عصر روز سه شنبه 89 شهریور 9

زانتیا: بوق بوق بوق
من:
 رفت

ماکسیما: بوق بوق بووووق
من:
آخیش رفت

206: بوووق بوق بووق
من:
اینم رفت

تاکسی: ب و ق
من:

چادر به سرم، صورت بدون آرایش، ظاهری ساده، کیف لپ تاپ و پوشه جزوه ها دستم ... .
هر چه سرتا پام رو برانداز میکنم، چیزی که شبیه دخترایی باشم که دنبال دوست میگردن نمی بینم!اصلا من و جلف بازی!؟

یادش بخیر! قدیما چادر رو به عنوان خط قرمز می شناختن، ولی الان دیگه چادری و غیر چادری زیاد توفیری نداره، دیگه  اون قداستی که باید داشته باشه نیست.
دیگه فکر نمیکنن اون دختری که چادر سرش میکنه، دنبال ه ر ز گ ی نیست. 


پ . ن ....................................
به حمایت از این موج نوشتم و من هم به نوبه خودم دهان به اعتراض گشودم. شما هم اعتراض می کنید؟

نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 11:32 صبح روز جمعه 89 مرداد 29

شما وقتی درستون تموم شد چکار میکنید؟ مثل این خانم ها می رید بالا منبر ، روضه و دعا می خونید؟

ـ نع

اخه هر خانمی رو که دیدم طلبه ست ، یه دفترچه دستش گرفته میره این خونه اون خونه دعا می خونه.

ـ

حالا چرا بهت بر میخوره؟

ـ بهم برنخورد، یه کم شوکه شدم!

ـ حالا نگفتی چکاره می شی؟

ـ می دونم توی ذهنت چی می گذره، برای همین کلی میگم، ببین هیچ منافاتی نداره من برم یک پزشک بشم، یا حقوق بخونم، یا هنر و رسانه، یا فیزیک هسته ای یا ...
می دونی مهم چیه؟ مهم اینه که ادم تفکراتش خدایی بشه، تفکراتش اون چیزی باشه که رضای خدای در اون هست، اگر من برم علم پزشکی بخونم و هدف این باشه که به خلق خدا خدمت کنم، یا برم هنر رسانه بخونم تا بتونم زیبایی های خدا روی زمین رو به تصویر بکشم، یا ... همه این علوم  اگر با این اهداف باشه مورد رضایت خداست.
منم وارد حوزه شدم تا تفکراتم رو سامان بدم، اون طوری فکرکنم که خدا دوست داره، دروس اولیه رو که تموم کردم، یا میرم تخصصی رشته های حوزوی رو میخونم یا هنر و رسانه... . البته منظورم این نیست که حتما باید وارد حوزه بشی تا بتونی درست فکر کنی، ولی برای من کلید خوبی بود...

ـ اوهوم، بعله، که اینطور، ملتفت شدم
راستی کی عمامه می ذارید؟ آخه وقتی اقایون به یه پایه ایی می رسن لباس می پوشن، شما هم عمامه می ذارید؟

ـ

پینوشت...........
1ـ ونوسی نیستیم ولی با این صحبت ها بد جور احساس ونوسی بودن بهمان دست میدهد!
2ـ‏فکرش را بکنید، یه چادر مشکی یه عمامه سفید رویش ! چه شود...


نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 12:24 صبح روز چهارشنبه 89 خرداد 26

امروز برای کار آموزشی به بلوک اداری دانشگاه رفتم. آقای رضایی مسئول آموزش مدارک را از من گرفت و شروع کرد به ثبت کردن. چند  سوال هم از من پرسید و جوابش را دادم.

موقع رفتن صدایم کرد و گفت :"شما طلبه همین حوزه معصومیه هستید؟" گفتم بله.
گفت باورم نمیشود ، پرسیدم چرا؟ که اینطور جوابم را داد...

"دیروز یکی از همین خانم های حوزه شما با همسرش پیش من آمده بود تا مدارکش را کامل کند. خودش بیرون از اتاق ایستاده بود و به شوهرش  اشاره می کرد که فلان کار را بکند و شوهرش مو به مو انجام می داد. به جایی رسید که شوهر این خانم متوجه صحبت های همسرش نشد و زنش هم تند تند در حالیکه رویش را کاملا پوشانده بود، پشت در سعی می کرد منظورش را به اون بفهماند. موقع رفتن شان هم آنقدر عصبانی بودم که نمی دانستم چطور خودم را کنترل کنم."

عینکم را بالا و پایین کردم و به او گفتم :" چرا عصبانی!؟"

سر دلش را باز کرد و حرفهایش را اینطور ادامه داد :" این یک توهین به من است. مگر من لولو خُرخُره هستم که خودش حاضر نشد جلو بیایید و شوهرش را برای انجام کارهایش پیش من می فرستد؟ مگر من چکارش میکنم؟ این طور آدم ها حتما به طرف مقابلشان شک دارند که اینطور رفتار می کنند. من همیشه از خانم های طلبه بدم می آمد، برای اینکه با آدم طوری برخورد می کنند که انگار اینها فقط خدا را می شناسند و ماهم هستیم بنده سرو پا تقصیر!
ای کاش به جای اینگونه رفتار ها مثل شما رفتار معقول از خودشان نشان می دادند و راحت کارشان را انجام می دادند ، نه اینکه طوری رفتار کنند که هم به طرف مقابل به نوعی توهین شود و نه خودشان به سختی بیافتد"

حق با آقای رضایی بود، بنده خدا راست می گفت، جوابی نداشتم به او بدهم، سرم را انداختم پایین و گفتم: "وقتی افراط باشد بیش از این هم انتظار نمی رود"



نویسنده : دختران طلبه ، ساعت 2:2 عصر روز چهارشنبه 89 اردیبهشت 1

<      1   2   3   4   5      >
آخرین یادداشتها